تبليغاتX
به کسی نگو چرت پرت میگم


به کسی نگو چرت پرت میگم

یادداشتهای یک استعداد سوخته

قبل التحریر: من ادم سیاسی نیستم!!!! اما بی تفاوت هم نیستم!!!

من:در راستای اتفاقات این چند وقته اخیر کشور (انرژی هسته ای و کتک خوردناو هتک حرمتا) فقط باید بگم که این خواسته خودمونه!!!!!خلایق هر چه لایق!!!!!

- اون:خوب که چی؟؟؟ اخه به تو چه ؟؟؟

+من: که چی نداره هرچی!!!! یه سر به تابناک بزن!!!! این خبر گذاری مال من نیس که؟!!! معلو هم هست که مال کیه!!! اما فقط خبراشو بخونی میفهمی چی میگم!!!!

 بازم همون حرفو میزنم:خلایق هر چه لایق!!!!

 

بعد التحریر: اگه نمیگفتم خفه میشدم!!!!

بعد التحریر۲:فردا هرکاری که میکنید مواظب خودتون باشید!!!!!

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط علیرضا| |


از هیچ کجا نمیخوام شروع کنم تا به جایی برسم . که در اصل همون هیچ کجاست . یا حداقل میدونم اینجا ، اولش نیست .

دلم میخواست تو یه طرفه ترین خیابونی که سراغ دارم طی طریق کنم .خلاف جهت اون فلش سفیده تو فضای آبیش .

با اون کتونی طوسیه که یه خط صورتی بغلش داره ، پیاده روهای پهن سنگفرش شده ی خاکستری رو متر کنم .

تنها .

اووووم ...

شایدم به تو گفتم که بیایی .

نه اینکه باهام حرف بزنی ها . نه . فقط واسه اینکه بهم آرامش بدی . البته اگه حالشو داری .

حال آرامش دادنو .

خوب باشه . حق داری گهگاهی هم گردنتو نود درجه بچرخونی و یه لبخند شاد بهم بزنی .

از اونا که چشای آدمو ریز میکنه .

بعد من یه چیزی توی روحم تالاپ صدا کنه و به اطراف بپاشه .

مثل سنگی که پرتاب میکنی تو آب راکد .

نه نه . هیچ بادی نمیاد . اینو مطمئنم .

آره . راکده راکده .

چیزی اونو به هم نمیزنه . هیچ جریانی .

...

خوب کجا بودم ؟

سنگ ؟ نه ...

داشتیم راه میرفتیم . به همین زودی یادت رفت ؟

پوففففف ...

راستی ... کجا داشتیم میرفتیم ؟

صبر کن ... صبر کن ...

...

حالا خیلی مهم نیست . بهتره توقف نکنیم .

راستی میبینی چه هوای باحالیه ؟

نه . نمی خوام جواب بدی . قرار شد چیزی نگی .

نگو . فقط نفس بکش .

هووووم ...

هوا یه چیزی تو مایه های شیر پسته بستنیه .

توصیفش دقیق میشه همونی که گفتم .

اگه خیلی کنجکاوی میتونی امتحانش کنی .

نه اینکه تو هم پاشی با ما طی طریق کنی . نه .

منظورم این بود که شیر پسته بستنی رو امتحان کن . اوهوم .

راستی تو هنوز نظری نداری ؟ که ما داریم کجا میریم ؟

چی ؟ داری ؟

اِ ... کجا ؟ کجا رفتی ؟ برگرد . ما قرار بود خلاف اون فلش سفیده حرکت کنیم . چی میگی ؟

بلندتر ...

 

 

آسمان شبیه شیر پسته بستنی آب شده بود .

 
و این داستان در هیچ کجا تمام نشد .
حس میکنم از وقتیکه چند روز پیش (منظورم یک ماه پیشه ! انقدر تبریک نگید ! ) بیست و یک سالم شد ، کمی تغییر کردم
نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 7:6 بعد از ظهر توسط علیرضا| |



تیز هوش، با اراده، خواستار هدفهای بزرگ، پدری دلسوز و مهربان، مواظب باشید که هرگز به مرد متولد این ماه دروغ نگوئید و احساسات او را جریحه دار نکنید و یا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاری نداشته باشید زیرا که انتقام و عکس العمل خشمگینانه او بسیار سوزنده و خطرناک است.

 

بعدالتحریر: اما مگه روز تولدم با بقیه روزا فرقی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 0:2 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

بستنی ام را لیس زدم . دل و دماغی نداشتم . و وقتی آدم دل و دماغی ندارد ، چیزهای خوب ، خوب تر به نظر می آیند . اغلب متوجه این قضیه شده ام . وقتی آدم دلش می خواهد بمیرد ، شکلات از مواقع دیگر خوشمزه تر است  

وقتی میتونم سکوت کنم   چرا این حق رو از خودم بگیرم ؟

بعدالتحریر: وقتی بهت می گم برو گم شو ، نه اینکه قهر کنی پاشی بری !

می خوام یه جوری بری گم شی که حتی خودتم نتونی خودتو پیدا کنی!!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 6:8 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

داری میری ، درو ببند . پنجره ها رو هم خودم میبندم . سفت . یه بارم امتحانش میکنم . نمی خوام چیزی داخل بشه . هیچ جریانی . باید درزها رو هم ببندم . زیر در . نه هوایی . نه صدایی . بیشتر از همه ، صدا . نمیخوام هیچی بشنوم . نمی خوام وقتی تو داری اون بیرون زمزمه یا پچ پچ میکنی ، صداتو بشنوم . حتی وقتی داد میزنی . هی ! طرف در اتاق من نیا . دارم بهت میگم . این در قفله . من صداتو نمی شنوم . پس الکی هی صدام نکن . من بالا و پایین رفتن اون دستگیره رو هم نمی بینم . آخه سرم رو زانومه و چشامم بستم . یه گوشه چپیدم . چشامو واز میکنم و از لای پرده ماهو دید میزنم . انگار صداها خفه شدن . نه . لعنتی . هنوز میتونم صدای جریان هوا رو بشنوم . از اون بیرون . یا نه . نزدیکتره . انگار صدای نفس کشیدن خودمه . لعنتی . رو اعصابمه . بذار نفس نکشم . اوهوم . از صدای زندگی متنفرم . شلوغه . گوشام درد میگیره . راستی الان چند دقیقست نفس نکشیدم ؟ مهم نیست . چون دیگه صداها خفه شدن ... راستی اومدی تو ، درو پشت سرت ببند .

 

بعدالتحریر کتابی : وقتی بار اول کتاب خشم و هیاهو ( ویلیام فاکنر ) رو خوندم فهمیدم شاهکاره . ولی وقتی واسه بار دوم خوندمش ، یقین پیدا کردم که شاهکاره ... اوهوم ! باید خوندش ... باید .

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

من: برای چی؟ همین که گفتم برای چی؟

اون: خب اینکه...؟ نمی دونم ولی حتما!...؟ اصلا ولش کن چرا شیر آبو نمی بندی؟ داره چیکه میکنه، خوب نیست اینجوری... هان؟

من: اگه بهت بگم در مورد کوچکترین ذره ی عالم، بینهایت سوال تو ذهنم دارم چه فکری در مورد من میکنی...؟

اون: به هر حال بهترین کار بستنه...

من: بسه دیگه نمی خوام و نمی تونم به بستنه چیزی فکر کنم! بزار دنیا رو آب ببره...!

بعد التحریر:...................................................(به دلیل مسائل اخلاقی سانسور شد)

نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

+ چند روزی میشه که دوباره شروع شده . یه درد قدیمی . دو سه سالی میشد که خبری ازش نبود . اما امروز ... امروز استراحت مطلق بودم . درد درست از زیر گوش راستم شروع میشه تا انتهای قوس کتف . وحشتناکه . منو یاد خاطرات بدی میندازه . و ...همممممممم... یادمه ... یه روز از خواب بلند شدم و دیدم دردش تموم شده . از این درد متنفرم . کاش دوباره بره و چند سالی گم و گور شه . چند سال یعنی به اندازه تمام عمر من . اوهوم .

 

+ هیچوقت از یه نفر که اعصابش خرابه یا خیلی ناراحته ، سوال نکنید . از همین سوالای معمول دیگه ... آخه تو چرا خودتو اذیت میکنی ؟ تو چرا اعصابت خرابه ؟ چرا خودتو به خاطر این موضوع ناراحت میکنی ؟ چرا ؟ چرا ؟ چرا و.....! دارم بهتون میگم . آدم وقتی ناراحته ازش سوال نپرسید . همین .

 

+ میدونی مشکل من چیه ؟ ناله میزنم که چرا کسی منو دوست نداره . بعد که یهو یکی ابراز میکنه میزنم به سیم آخر و میگم "من لیاقتشو ندارم !" . یکی بیاد منو از دست خودم نجات بده تو رو خدا .

 


بعدالتحریر کتابی : بدون تردید من از مدرسه انتظار زیادی دارم . در واقع تو مدرسه ، زیاد انتظار میکشم ! کار اصلی من تو این خلاصه میشه که هر ده ثانیه یکبار به ساعتم نگاهی بیاندازم ! اگه ازم بپرسن خانم محترم تو مدرسه چی یاد گرفتی ؟ بهشون جواب میدم ، یاد گرفتم ساعت بخونم !!!

 

از کتاب ترمینال ! آخر خطه ، همه پیاده شن / سوزی مورژه نسترن


بعدالتحریر عصبانی : اکثر وبلاگا رو نمیتونم باز کنم . ارور میده . هرچی من میخوام با این بلاگفا مدارا کنم نمیشه ... آخه من چیکار کنم ؟ این تعلق خاطر لعنتی رو میگم ... بلاگفا ازت خواهش میکنم به روال گذشته برگرد . وگرنه ...

بعدالتحریر:لعنت !

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 1:8 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

کاش میشد هزار سال به دنیا امد

چه باک از مردن هر روزه!

ان وقت این پنجره از صدای قدمهای تو

نفس میکشید! معطر میشد!

چه باک از مردن هر روزه!

کاش میشد هزار سال هر روز به دنیا امد!

.

.

.

دلیل برگشت به گذشته ها

حال این روزهایم اشفتگی و سرگردانی است و نمی دانمی که دارد خفه ام میکند!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:8 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

بیدار می شوم تا باز بخوابم ، در بیدار شدن شتاب نمی کنم .

احساس می کنم تقدیر من آنجاست ،

که امکان ترس نمی یابم .

جایی که می بایدم رفت می روم ،

و می آموزم .

 

 

سلاخ خانه شماره 5 / کورت ونه گات

 

 

نه اینکه این یه تیکه منو له کنه ها ! نه !  فقط می خواستم برم دانشگاه ( شهرستان ) که به این متن برخوردم . گفتم من چرا دوباره کاری بکنم ؟ این بابا که حرف منو زده ! همین رو میذارم اینجا .

بعد التحریر:تکراریه

بعدالتحریر۲:اه یعنی باز قراره برم اونجا؟؟؟نه

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

پیچیدگی مسائل منو کشوند سمت اون عوده که بوش رو خیلی دوست دارم... انقدر سوخت تا تموم شد... ولی هنوزم مسائل پیچیده بود...

هیچی نشد

شاید از اولم هیچی نبود

شاید تکرارشه

بعد التحریر:این مال اون روزیه که همه عکسا رو پاره کردم

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 3:29 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

ناشناس : ( همچون مرد آراسته ای در آثار اسکار وایلد . )

من ازتون متنفرم . از انسان بودنتون ، از حیوون بودنتون ، از کوته بینیتون ، از حماقتتون ! فکر میکنین در این شرایط خدا بودن کار آسونیه ؟

( مینشیند و پاهایش را با ظرافت روی هم می اندازد . )

من همه چیز دارم ، همه چیز هستم ، همه چیزو میدونم . گِرد ، سیر ، پُر مثل یک تخم مرغ ، با دلِ آشوب ، از همان سپیده ی دنیا بیزارم . چه چیزی میتونم بخوام که نداشته باشم ؟ هیچی ، غیر از یک پایان ! چون انتهایی ندارم ... نه مرگی ، نه آخرتی ... هیچی ... حتی به هیچ چیز ، غیر از خودم ، نمیتونم ایمان بیارم ... میدونی خدا بودن یعنی چی ؟ یعنی بودن در تنها زندونی که نمیشه ازش فرار کرد .

فروید : پس ما چی ؟

ناشناس : کی ما ؟

فروید : ما انسان ها ( مکث میکند ) ما براتون سرگرمی نیستیم ؟

ناشناس : شما خودتون کتابهایی رو که نوشتین دوباره میخونین ؟

( فروید جواب منفی میدهد . ناشناس دنیا را خلاصه میکند . )

بالاسرهیچی . همه چی زیر سر . من همه چیزو آفریدم . هرجا برم ، یا خودم یا خلایق خودم رو میبینم . آدما هیچ وقت فکر نمیکنن که خدا چقدر میتونه تنها باشه ! همه چیز بودن ، خیلی خسته کنندست ... حس تنهایی ...

فروید : ( آرام ) تنهایی پادشاهانه ...

 

 

 

 مهمان ناخوانده / اریک امانوئل اشمیت

 

 

نوشته شده در جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 9:40 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

لعنت بر کسی که اینجا آشغال بریزد!
نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 5:36 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

- سرمو گذاشته بودم رو بالش و داشتم دیوار سفیدو رصد میکردم . خودکار سیاهه رو برداشتم و با خیال راحت خط خطیش کردم . دیوارو میگم . بعدش نشستم با تُف پاکش کردم . خیلی حال داد . فقط اینکه ... به نظرم جاش مونده !

+ من با تو و تو و تو و یکی دیگه دوستم . بعدش یکی از این "تو"ها میاد به رابطه ی من با "تو" اولی که گرمتره ، حسادت میکنه . و گند میزنه به این رابطه . من الان باید از کی متنفر باشم ؟ میدونی ؟ من حالم از اون مامان ، بابای هممون به هم میخوره . جسارت نشه . آدم و حوا رو میگم . اوهوم .

= اه اه ! خیر سرمون الان تابستونه مثلا . الان نخوابیم کی بخوابیم ؟ دو روز دیگه که باید هلک هلک کله سحر که همه جک و جونورا خوابن ، بزنیم بیرون و بریم سر درس و مقشمون و یه روز کوفتی دیگه رو شروع کنیم ؟

٪ یه مشکل عظیم در حد فیل ! چن وخته نمیتونم الکی بخندم و خوش باشم . گاهی میتونستم خودمو گول بزنم . ولی دیگه جواب نمیده . شاید اثرات این کتابست که خوندم . نوای اسرارآمیز / اریک امانوئل اشمیت . یه جا یارو تو این کتابه گفت خیلی مسخره و عادی و مزخرفه که کاری کنیم که همه مردم دوستمون داشته باشن و براشون باحال به نظر بیاییم . دوست دارم مردم حالشون از من به هم بخوره . البت اینا عین جمله های کتابه نبود . یه چیزی تو همین مایه ها بود ! خوب منم خوشم اومد . حالا فک میکنم واسه همین خاطره که لبخند الکیام که باعث میشد همیشه مقبول به نظر برسم محو شده . آخ جون ! دارم نفرت انگیز به نظر میام ! هه !

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 2:58 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

                       

بعدالتحریر:دلم خیلی گرفت این عکسو دیدم شاید چون میدونم  به چی داره فکر میکنه چی میکشه

                                               درود به شرفت

 

نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

دريغا كه بار دگر شام شد/ سراپاي گيتي سيه فام شد/ همه خلق را گاه آرام شد مگر من/، كه رنج و غمم شد فزون/ جهان را نباشد خوشي در مزاج/ بجز مرگ نبود غمم را علاج/ وليكن در آن گوشه در پاي كاج/ چكيده است بر خاك سه قطره خون

 (صادق هدايت)

 

                       

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

بعداتحریر:همین!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:18 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

                                            

داشتم به این فکر میکردم که من چقدر بد از لحظات احساسیم استفاده میکنم . مثلا وقتی یه نفر رو که خیلی دوستش دارم میبینم ، به جای اینکه فکر و احساسم رو روی خرج کردن حس دوست داشتن و کلی انرژی مثبت متمرکز کنم ، تمام انرژیم صرف چیزای بی خود میشه . بعد هم که ملاقات تموم میشه ، میشینم از این نوشته ها و اعتراف نامه های مزخرف مینویسم که ای داد ! من چرا اونجوری نبودم که باید باشم ؟

مرض بدیه . ولی من همیشه همین جوریم . تو ملاقاتهای دوستانه ، ذهنم قفل میکنه . و اکثرا هم کارم به سکوت مطلق میکشه ! احمقانست . ولی حقیقت داره ...

برعکس خیلی امراض دیگه هم هیچ راه حلی واسه این درد پیدا نمیکنم ! لعنتی !

 

 

بعدالتحریر 1) چند روزی به دلیل اختلالات خطوط تلفن نبودم . همین !

بعدالتحریر 2) ... اون روز من تو همون خیابون بودم . با همون شعارای همیشگی . آهای دوستان ! من هم هستم . همیشه . هممممممممممم .

بعدالتحریر ۳) انقده دوس دارم وقتی دارم آب میخورم ، نصف لباسم خیس میشه !

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

۱) بابت غیبت نه چندان طولانیم معذرت میخوام !

۲) امتحانام که تموم شد ، برگشتم تهران . هنوز چمدونام رو باز نکرده بودم که به علت تحویل پروژه ، مجبور به رجعت شدم . واقعا د ... تو این مدت هم به هیچ عنوان فرصت دسترسی به اینترنت رو نداشتم . ( به غیر از امکانات محدود موبایل که اون هم امکان مانور زیاد در فضای وب رو بهم نمیداد . ) خلاصه اینکه هفته سختی رو گذروندم . خیلی سخت . ...

۳) خیلی قبرستون رو دوست دارم ... اینکه برم روی سنگ قبرها رو بخونم ... اونایی که جوون مرگ شدن ، اونایی که صد رو رد کردن یا اونایی که سال تولدشون با من یکیه ... نمیدونم . ولی حس خیلی خاصی بهم میده .

۴) چقدر قبرها تنگ هستند . باید رژیم بگیرم ...

۵) از تابستون یه کمی متنفرم . بیشتر به خاطر هواش . ولی شروع دیرهنگام تابستون رو به خودم تبریک میگم .

۶) .................................................

۷) همین .

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 11:23 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

و اینک پس از سالها تلاش و ممارست اینجانب بالاخره توانستم کاری کنم که این پسر دپرس یکم دست از این خل بازی هااش بر داره و این وبلاگ را تعطیل کند
باشد که دپرسان دیگر ببینند و درس گیرند

مراسم تدفین این مرحوم ساعت 12 شب روز 32 تیر در بهشت زهرا قطعه 123123 برگزار میشود
از تمامی دپرسان عزیز خواشمندیم که تشریف نیاورند...ورود برای تمامی افراد آزاد بوده

با تشکر از دوستان: محسن...محسن...اون یکی محسن...آهان داشت یادم میرفت یه محسن دیگه هم خیلی کمک کرد

دوست دار همگی

شاعر میگه اگر بار گران بودی که رفتی
اگر نا مهربان هم که بودی که رفتی

بعدالتحریر:این نظر رو محسن گذاشته مردم دوست نزدیک دارن ما هم داریم از شرشان به خداوندگار پناه میبرم

بعدالتحریر:به کوری چشمت ادامه میدم محسن (البته فقط به خاطر م.ح)

 

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم ، باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

این سه شنبه ها بودند که مرا عاشق کردند . با کمی چاشنی دو شنبه ها  . این سه شنبه ها بودند که مرا همراه کردند . همراه تنهایی های خودم و تو . بی حضور آدم ها و سکوت مطلق . حتی بی نگاه . و فقط حضور مطلق . شانه در شانه . و آرزو که کاش تمام نشود این سه شنبه هم . و ترسِ من .  و نگاه . ترسِ از دیدن . و نفهمیدن . نفهمیدن عمق این حضور . نفهمیدن این نگاهها . نفهمیدن این سه شنبه ها .

حالا ، خیلی وقت است که سه شنبه ها هم خاطره شده اند . انگار صد سال و خورده ای می شود . می شود که نمی شود دیگر شانه به شانه بود . بی نگاه . و فقط حضور . صد سال بی حضور . یا چیزی در همین حدود .


نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 5:2 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

 

امروز  سالگرد تاسیس " به کسی نگو چرت پرت میگم " . و من احساس میکنم یه کمی خوشحالم . چون خودمو یه پله به هدفم نزدیکتر میبینم . این هدف هم چیزی جز " به ارث گذاشتن این وبلاگ برای نسلهای بعدی خاندان  " نیست . پس متاسفانه یه چند صد سال دیگه باید ما رو تحمل کنید !

بین التحریر ۱)  بازمانده هام بیام این مطالب رو بخونن میگن چه جد جلفی !

بین التحریر ۲) چشم بدخواهان کور !

و درآخر مقارن شدن سالروز تاسیس رو با این ایام خونبار به همه و بیشتر ، به خودم تسلیت میگم . امیدوارم این دو مصیبت عظیم ، غم آخرتون باشه .

بعدالتحریر : هرگونه برداشتی از مطالب این پست از طرف بیگانگان و دشمنان افکار اعتدال(!)گرای این جانب به شدت محکوم میشود . اگر شد ، باشد که خیر نبینند . والسلام

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 4:50 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

الان 2تا تولد یک سالگی دارم   !!!!  یکی 28 خرداد یکی 7 تیر  دومی  تولد وبلاگمه  :دی

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:7 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

به تو می گويم مرگ را پذيرا باش. با تو هستم..." جبرئيل در زير نور ماه عاج گون چنين می گفت

و همچنان آواز می خواند آه ناگهان عربده ای تاريكی شب را شكافت: "تو هم با اين آواز خواندت.

مُرده شورَت را ببَرند!" و واژه ها چون بلور آريستال در شب سپيده ی يخزده معلق ماندند: "تازه در

سينما هم تو فقط لب می زدی و نوار خواننده های خوش صدا از لب هايت پخش می شد. پس حالا

ديگر بس آن و گوش من را از شنيدن صدای جهنميَت خلاص آن.

نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 1:3 قبل از ظهر توسط علیرضا| |

سرش را میان دست هایم گرفتم و فریاد زدم :"گذشته سرد و منفور است . تلخ است. تلخ و زهرماری! آدم را چال می کند زیر کثافت هایی که اسمشان خاطره است و بعد که بوی آن کثافت ها را گرفتی ، ولت می کند می رود. انگار که تازه زاده شده باشی و گذشته ای در کار نباشد. گذشته سیاه است. هیچ خیری به آدم نمی رساند جز اینکه حالش را به هم بزند. با این حال ، آدمای احمق زندگی اش می کنند. بله! آدم ها احمقند. چه معصومانه احمقند!"

نگاهش کردم.

و دقیقا همان لحظه بود که راز گوش های کَرَش را فهمیدم.گوش هاش کوه نبود تا حرفی بزند و جوابی بدهد. نگاهی نبود که اشک آلود حسرت بخورد. گوش نبود که بشنود و  فرو دهد.

گوش هایش، پر بود از موم های چسبنده ای که حرف هایم لابه لایشان چسبید و کش آمد. و به رنگ زرد درآمد. انگار که کسی بالا آورده باشدشان.

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 6:4 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

  • نمی‌خواهم احساسات حقیقی را زیر لفاف موهوم عشق و علاقه و الهیات پنهان بکنم چون هوزوارشن ادبی به دهنم مزه نمی‌کند.
  • بارها به فکر مرگ و تجزیهٔ ذرات تنم افتاده بودم، بطوری که این فکر مرا نمی‌ترسانید برعکس آرزوی حقیقی می‌کردم که نیست و نابود بشوم، از تنها چیزی که می‌ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله‌ها برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود گاهی دلم می‌خواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همهٔ ذرات تن خودم را به دقت جمع‌آوری می‌کردم و دو دستی نگه میداشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله‌ها نرود.
  • تنها چیزی که از من دلجویی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود. فکر زندگی دوباره مرا می‌ترسانید و خسته می‌کرد. من هنوز به این دنیایی که در آن زندگی می‌کردم انس نگرفته بودم، دنیای دیگر به چه درد من می‌خورد؟ حس می‌کردم که این دنیا برای من نبود، برای یک دسته آدمهای بیحیا، پررو، گدامنش، معلومات فروش چاروادار و چشم و دل گرسنه بود برای کسانی که به فراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم میجنبانید گدایی می‌کردند و تملق می‌گفتند.
  • عشق چیست؟ برای همهٔ رجاله‌ها یک هرزگی، یک ولنگاری موقتی است. عشق رجاله‌ها را باید در تصنیفهای هرزه و فحشا و اصطلاحات رکیک که در عالم مستی و هشیاری تکرار می‌کنند پیدا کرد. مثل: دست خر تو لجن زدن و خاک تو سری کردن. ولی عشق نسبت به او برای من چیز دیگر بود.
  • آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟ آیا من فسانه و قصه خودم را نمی‌نویسم؟ قصه فقط یک راه فرار برای آرزوهای ناکام است. آرزوهائی که بان نرسیده‌اند. آرزوهائی که هر متل‌سازی مطابق روحیه محدود و موروثی خودش تصور کرده‌است.
  • نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 3:45 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

     

    این قاب عکسه عین آینه دق رو به رومه . همه نشستیم . روی بستری از برگای زرد . مال پاییز همین پارساله . چند ماه پیش . ولی چقدر دور به نظر میرسه . و چقدر دور به نظر میرسن دوستا ...

    همه دارن خیلی سریع رد میشن . از جلوی من . من واستادم وسط میدون و دارم داد میزنم . اما هیشکی محل نمیذاره . آهای . یه ذره یواش تر . منم هستما . همین جا . منم ببینید . هی دوستای قدیمی . اصلا منو یادتون میاد ؟ صدام ... چشمام ... دستام .

    اه . لعنتی . این بالشه چرا انقدر خیسه ؟ انگار دیشب تو خواب گریه کردم . یادم نمیاد . فقط یادمه دیشب من بودم و خودم . داشتم تمرین تنها مردن میکردم . اینجور که بوش میاد باید مراسم تدفین جمع و جوری داشته باشم . نه اینکه کسی منو دوست نداشته باشه ها . نه . آدما خیلی دورن . میفهمی ؟ تا برسن ، هفت و چهل و سال و کوفت و درد گذشته .

    آهای تو ! که اسمت دوسته . که مثلا واقعا منو میشناسی . میدونی ؟ که هیچی حالیت نیست . اگه بود ، اگه مهم بودم ، حداقل وقتی میدونی حال درستی ندارم ، خشک و خالی میپرسیدی علیرضا، حالت خوبه ؟

    انگار واقعا هیچ چیز مهم نیست . حتی من .

      بعدالتحریر ، ۲ روز بعد : دیدم دیگه نمی تونم تحمل کنم . دیدم دارم نابود میشم اگه یه دوست رو از نزدیک نبینم ! اگه واقعا لمسش نکنم ...

    نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

     ای عشق ... من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد و از من برای تو مهربان تر. من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور، در خشم، در مهربانی، در دلتنگی، در خستگی، در هزار همهمه ی دنیا، یکه و تنها بشناسد. من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند؛ و ترنم دلپذیر هر آهنگ، هر نجوای کوچک، برایش یک خاطره باشد ...........

    بعد التحریر: جدی نگیرید

     

     

     

     

    نوشته شده در چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 4:27 بعد از ظهر توسط علیرضا| |

    به مردنم فکر کردم و خوابیدم . خوابیدم تا خواب ببینم مردنم را . چگونه مردنم را . همانگونه که او خواب دیده بود . خواب مرگ مرا . یک تصادف و مرگی سریع . در جا . خوابیدم . شاید ببینمش . خوابیدم . خواب دیدم . همه جا سفید بود . سفید سفید . همین بود . فقط همین . خبری از مرگ نبود . شاید ... آن سفیدی « تمام مرگ بود . شاید ...

     

     

    یک بعدالتحریر : گویند اگر شخصی خواب ببیند که فلان کس مرده است « عمر فلان کس دراز خواهد شد ...

     

    لعنتی ! می دونی من الان کیم ؟ من همون فلان کسم !

     

    یک توصیه : اینجانب خواهشمندم شب ها شام سبک بخورید تا در خواب « مرگ دوستان بیچاره تان را نبینید . جداً سپاسگذارم !

     

    یک بعدالتحریر دیگر : اگر ناگه (!) به اطلاع شما رسید که بنده جوان مرگ شده ام و در تصادفی هولناک « درجا به دیار باقی شتافته ام « شما نیز سریع به سوی کتابخانه تان بشتابید و کتاب تعبیر خواب را پاره کنید ! این بار نیز عمیقاً سپاسگذارم !

    این دیگه آخریشه:یه بار دیگه اینو نوشته بودم

    نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 2:25 بعد از ظهر توسط علیرضا| |


    Design By : ALIREZA